ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

جیگر مامان

1393/1/24 12:20
نویسنده : ندا
365 بازدید
اشتراک گذاری

مامان منم اژدها سوار شدم...!!! از تاثیرات کارتون اژدها سواران...

خدا رو شکر پسر خوبی بودی و تاحالا هیچ جا رو نجس نکردی...

شیر میخوری می گی مامان نگاه کن،چه استخونای من سفت شده...

میگی مامان کهکشان منو نجات داده...

میخوای باهام بازی کنی میگی حاضری؟

با ناراحتی می گی همه آشغال تو طبیعت می ریزن...

یه عادت بد پیدا کردی اینکه وقتی چیزی باب میلت نباشه یا چیزی رو بخوای با ناله می گی، گاهی می گی مامان گریه و ناله و زاری کنم؟ یا مثلا می گی مامان گریه و نالم رفته تو شکمم...

پانزدهم فروردین ماه32ماهه شدی، دقیقا مصادف این روز رفتیم قزوین و دایی و ... رستوران و کباب... داریم از رستوران میاییم بیرون می گی مامان شماره این آقا رو بگیر من زنگ بزنم بگم الو سلام کبابتون خوشمزه بود برام بفرستین... تو راه قزوین مرتب می خوندی دنده به دنده ما می گفتیم هی، بشقاب پرنده، بزن رو دنده بشی برنده مثل پرنده... تو راه برگشت هم می گفتی داماد داریم ما...

هم ذات پنداری می کنی با حورا و می شی کوچولو، می گی مامان من نی نی کوچولوم، گریه می کنی و شیر میخوری...

یه مغازه رو تو مسیر حفظ کردی ، هر بار از جلوش رد می شیم گیر می دی به اسباب بازیهای پشت ویترینش، جغرافیات هم خوبه فراموشش نمی کنی، اون بار به یه تراکتور گیر دادی که واقعا عصبی کرده بود...

با خاله منا از بنگاه برگشتیم دنبال آتلیه هستیم، میای میگی خاله آتلیه باز کردی؟

می گی مامان میای بخوابیم از پله های رنگی کمون با شتر بالا بریم...

مامان کی داره توک توک می کنه؟ یه صدا از بیرون شنیدی...

کلمه ی له شدن و همیشه اشتباه می گی و می گی هل... مثلا مامان هلش کردم...

با تلفن صحبت کردنت هم که دیدنیه، دکمه ها رو یاد گرفتی یا می زنی رو آیفون یا بلافاصله دکمه ی قرمز و فشار میدی...

تو دستت یه کیسه کردی و می گی مامان پیراشکی میخوری؟ در فریزر و باز کردی و میخوای سبزی قرمه برداری، می گی قرمه سبزی هم داریم...(از اثرات خرید پیراشکی و خرید سبزی خردشده ی قرمه سبزی، که فروشنده ها کیسه تو دستشون کرده بودن)

کارتون جکی و جیلی رو دوست داری و تا شروع میشه می گی آخ جون جک و جیل...

نشستی یه کاری انجام میدی میگم چیکار می کنی؟ می گی دارم جوشکاری می کنم!

دست می کنی تو جیبت می گی پول ندارم میوه بخرم!

ازم می پرسی مامان بالون بزرگ آتیش داره؟

بیدار شدی می گی مامان من از پله نمیرم پام درد میگیره باید آسانسور درست کنم...

برام می خونی میای بازی و شادی کنیم؟

در بالکون مامان جون و باز کردی می گی مامان ندا بیا ببین هوا بهاری شده...

عزیز مامان امروز که بیست و چهارم فروردینه مامان ندا سی و سه ساله شد... خوشحالم که پسر گلی مثل تو رو دارم که تولدم و بهم تبریک می گه...دوستت دارم مامانی...

1

2

93.01.13

3

4

هنرمند کوچولوی مامان

5

6

7

7

محبت ابوالفضل به مامان ندا

8

ابوالفضل بداخلاق تو مترو

9

خونه ی دایی حسن

10

بابا محسن

11

12

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

مریم خاله
6 اردیبهشت 93 15:01
دوستت دارم با اون نگاه قشنگت تو ماااااااااااااااااال منننننننننننننی جواب: نه مال خودمه(از زبون ابوالفضل)
خاله منااااااااای ابوالفضل
7 اردیبهشت 93 15:42
خاله جون ایشاالله بزرگ میشی و این نوشته های مامان ندا رو می خونی و می بینی که با چه محبتی مادرانه جز جز صحنه ها و حرکاتت رو از بدو تولدت تا به امروز به تصویر در اورده و می فهمی که مامان ندا همیشه دوستت داشته و از این روند تدریجی با تو بودن چه لذتی می برده من به نوبه ی خودم از خواهر گلم ندا سپاسگزارم... جواب: وای خاله منا چقدر خوشحالم کردی با این همه کامنت